تبليغاتX
میراث نو
«من از مرگ زندگی از بیماری تندرستی از زندان آزادی از گرفتار راه فرار و از خائن شرافت می طلبم. لیکن سرنوشت من که من هیچگاه امید نیکی از او ندارم با همدستی چرخ کجمدار چنین مقرر داشته اند که چون من طالب محالم به ممکن نیز دست نیابم.»
برچسب‌ها: میگول دو سروانتس, دون کیشوت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/12/23ساعت 22:22 توسط مرتضي غياثي |

بحثی بسیار کهن را آغاز میکنم. بحثی که بی شمار بار در طول تاریخ میان بی شمار انسان در گرفته و باز بدون اینکه تازگی داشته باشد، کشش خود را حفظ کرده است.
نمی دانم گفتگو میان این دو شخص خیالی را چطور منظور خواهید گرفت. اما چیزی که به آن دل بسته ام، ادامۀ این مکالمه است که اگر صحبت های این دو گیرا باشد و من را قابل بدانید، خواهید نوشت.

برچسب‌ها: اراده, آزادی, شیوه تأمل
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/12/04ساعت 22:28 توسط مرتضي غياثي |

آیا میدانید انسان بودن شامل چه بخشی هایی از " انسان" بودن است؟ این را میدانیم که افراد متفاوتی در طول تاریخ دربارۀ ویژگی های یک " انسان"، نظر داده اند. همینطور ملل مختلف در پرورش و ستایش قهرمانان خود که "انسان" نامیده میشده اند، صفات متفاوتی را به کار برده اند. اگر " انسان" تنها خصایصی محدود از آدمی باشد، زیر مجموعه ای از آدم است. در حالی که تنوع صفات پذیرفته شده برای انسان، حتی آن را گاهی فراتر از آدم قرار میدهد. کدام آدمی میتواند، چنان عاشق شود که تن خویش را فدای معشوقی کند که میداند هیچگاه به وصال او نخواهد رسید؟

[پرتو نور روی تو هر نفسی بهر کسی                     میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من

خاطر تو بخون من رغبت اگر چنین کند                    هم بمُراد خود رسد خاطر بدسگال تو(سعدی)]

متن کامل در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: فلسفه, تحلیل فلسفی, زبان شناسی, ادبیات
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/10/28ساعت 15:35 توسط مرتضي غياثي |

از اینکه زبان را تنها یک ابزار بخوانم، وحشت دارم. تصور پیش فرض ما از ابزار، سلطۀ مطلق انسان بر آن است. در حالی که ما در زبان نه تنها نوعی تسلط خود بر آن را احساس میکنیم، در عین حال خود را در سیطره و محدود شده به آن نیز می دانیم. زمانی که از یک زبان عمومی خاص در یک جامعۀ خاص بهره میبریم، موظف هستیم از قواعد ساختاری آن پیروی کنیم. ما در گزینش کلمات، آواها و جمله بندی و ترکیب سازی آزاد نیستیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/12/21ساعت 16:56 توسط مرتضي غياثي |

در تعاليم توماس، رسانه دين، فارغ از محتواي اعتقادي‌اش، از طريق فضاي روان‌شناختی خاص خود بر دل مخاطب اثر می‌گذارد، آنچنان كه موثر تر از نقش تبليغي محتواي ديني به نظر می‌آید. در اين نوع موعظه، هاله تقدس از هرگونه محتواي مذهبي جدا شده و در سیطره مفاهيمي قرار گرفته كه دلبخواهانه انتخاب شده‌اند. لحن عاطفي اين جنس بيان، براي هر اهل فكري اين سؤال را پيش مي‌آورد كه رمز نفوذ كلام شبه ـ توماسي در چيست؟ آدورنو در زباني صريح و گاهي تند روانه، اين رمز را می‌گشاید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/12/21ساعت 14:43 توسط ناصر بيات |

مرتضی غیاثی-میراث نو

تازگی در هنر چیست؟

قضاوت در ارزش آثار هنری، بحثی بسیار کهن و ریشه دار است که هم در میان عامۀ مردم و هم در میان فلاسفه امری بسیار بحث‏برانگیز بوده است. بحث‏های جدی بر سر معیارهای قضاوت ارزش هنری از زمان کانت شروع شده و تا امروز فلاسفه مختلفی به ارائه نظر پیرامون هنر و زیبایی‏شناسی پرداخته‏اند. فلاسفه‏ای چون: جان‏استوارت میل، دیوید هیوم، رومن اینگاردن، گادامر، بندتو کروچه، کالینگوود، معیارهای متفاوتی برای هنر ارزنده و ماهیت هنر ارائه داده‏اند. عده‏ای قائل شده‏اند هنر نوعی لذت و سرگرمی است، عده ای هنر را نوعی بازی و عده‏ای دیگر فهم دانسته‏اند.

تازگی و منحصر به فرد بودن آثار هنری نیز جزء معیارهایی است که گاهی برای قضاوتِ ارزش هنری یک اثر  و گاهی به عنوان امری ذاتی برای سنجش هنری بودن یا نبودنِ اثر، مورد استفاده قرار گرفته است. در این مقاله سعی شده است با بیانی ساده و روشن به بررسی اجمالی «تازگی» در آثار داستانی پرداخته شود و روشن گردد که با چه معیارهایی می توان دست به قضاوت در این حوزه زد.

معیار تازگی داستان، هر فردِ مخاطبِ آن است. مخاطب این اجازه را دارد که در مورد تازگی داستان، برای خود نظری بدهد. تنها می‏توان با در نظر گرفتن گروه مخاطبین خاصی، در مورد تازگی داستان دست به قضاوت زد. میتوان گفت، فلان داستان برای خوانندگانی که آثار فلان نویسنده را خوانده‏اند یا در فلان منطقه زندگی کرده‏اند، تازگی ندارد. اما نمیتوان به قضاوتی مطلق، جهان‏شمول و زمان‏شمول دست یافت.

اما داستانها از آن رو که تا چه اندازه برای مخاطب خود، تازگی دارند در طبقات و حدود متفاوتی قرار میگیرند که من از آن به عنوان «حد تازگی» آن داستان نام میبرم. «حد تازگی» آن است که هرگاه خواندن داستانی پایان مییابد، خواننده به دنبال آن است که منظور و مفهوم داستان را در چند جمله‏ی کوتاه دریابد. هرگاه مخاطب نتواند، جمله‏ای خارج از داستان، ارضاء کننده برای خود بیابد، آن داستان تازگی دارد. چرا که موضوع آن در قالب هیچکدام از دانسته ها یا مطالعات پیشینش نمیگنجد. از این رو بعد از خواندن داستان وارد حالتی شبیه شُک میشود که ناشی از شدتِ ناگهانیِ درکِ نکته‏ای بدیع است.

اگر مخاطب توانست به آن چند جملۀ کلیدی دست یابد تا حدودی توانسته است در ذهن خود داستان را حلاجی کند، اما اگر ناچار باشد از عناصر داستان(روایت، شخصیت، فضا، لحن و ...) در آن جملات استفاده کند، آن داستان هنوز یک داستان قائم به ذاتِ تازه است، در غیر این صورت تازگی داستان رنگ باخته و همچنین نمیتوان در مورد قائم به ذات بودن آن قضاوتی کرد.

اگر مخاطب بتواند به جملاتی فارغ از عناصر داستان دست یابد، به تدریج اصل داستان را فراموش میکند و حتی شاید پس از چندی آن جملات را نیز از یاد ببرد.

این جملات لزوما برای همۀ مخاطبین یکسان نیستند؛ از آن رو که هر فرد بر حسب آگاهی پیشین خود، موضوع اصلی داستان را تشخیص میدهد. بسا خوانندگان حرفه‏ای که ده‏ها جمله با موضوعات متفاوت از دورن یک داستان بیرون میکشند.

باری حتی بر حسب تعداد این جملات نیز نمیتوان دست به قضاوت زد. برای مثال رمان رمز داوینچی، برای مخاطب آشنا با نمادشناسی و اصول و تاریخ مسیحیت، میتواند گشایندۀ صدها باب در حوزۀ دین، اخلاق و تاریخ باشد. اما برای دیگری امکان دارد تنها یک روایت پرتعلیق و معماگون به نظر آید. همینطور در مورد داستانهای دیگری نظیر غالب آثار کافکا، بوف کورِ صادق هدایت، پیرمرد و دریایِ همینگوی، پوست انداختنِ کارلوس فوئنتس و رگتایم دکتروف؛ می توان انتظار چنین رویکردهای متفاوتی را داشت.

همچنین میزان تازگی داستان را می توان با مدت زمانی که داستان برای مخاطب تازه باقی میماند، سنجید که بنده به آن «مدت تازگیِ» اثر می‏گویم. هر داستان، برای هر مخاطب، نیز «مدت تازگی» مشخصی دارد. برخی به سرعت و پس از چند دقیقه تفکر، تازگی خود را از دست میدهند. اما برخی برای سالها همچنان این خصلت را حفظ مینمایند.

با توجه به آنچه گفته شد، معیار تازگی داستان امری نسبی است. اما از آن رو که هرکدام از ما ناگزیر به نوعی قضاوت در آثار هنری هستیم، نمیتوانیم از انگیزۀ قضاوت چشم بپوشیم. این امکان برای مخاطب باید وجود داشته باشد که بتواند بدون ترس دست به اظهار نظر بزند. از سویی برای رسیدن به بیانی معتبر باید دست به سوی آمار و روش‏های ریاضی دراز کرد تا بتوان به طور مشخص بیان کرد که چه گروه مخاطبینی، چه نظری در مورد داستان داشته‏اند. اما از آن رو که اولا وارد نمودن حوزۀ ریاضیات تا این اندازه در عالم هنر، لطمۀ بسیار سنگینی بر پیکرۀ آن میزند و دوما به راستی توسل به نتایج حاصل از آمارگیری‏ها، چندان سودی عاید هنرمندان و گروه مخاطبین آن‏ها نمیکند؛ جز اینکه بر ترس و دلهرۀ آن‏ها در هنگام خواندن و اظهار نظر می افزاید.

اما پذیرفتن این نکته که تازگی داستان امری نسبی است، ما را در اظهار نظر پیرامون هر اثر داستانی، راهنما خواهد بود. چرا که به ما می‏آموزد اظهار نظرها تا آنجایی که ممکن است، باید جزئی و روشن باشد. عباراتی کلی مانند «داستان خوب است.»، «داستان تازه است.»، نمیتوانند روشن‏کنندۀ موضع مخاطب در برابر اثر باشند. اینکه مخاطب برای چه مدتی داستان را تازه انگاشته است. آیا توانسته است جملاتی پیدا کند که بتواند توصیف کنندۀ منظور اصلی داستان باشند؟ آیا در این جملات از عناصر خود داستان استفاده شده است، یا کاملا مستقل از متن بوده‏اند؟، حائز اهمیت است.

+ نوشته شده در 89/10/29ساعت 23:18 توسط مرتضي غياثي |

چندی پیش در یکی از برنامه های صدا و سیما، محققی، صحبت از لزوم گسترش روانشناسی مذهبی در ایران نمود.

حال ببینیم " روانشناسی مذهبی" چه می کند؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/06/22ساعت 23:31 توسط مرتضي غياثي |

مرتضی غیاثی- میراث نو

شهوت بزرگی

ساعتی از نیمه شب گذشته، با وجودیکه گزینه ای برای من غیر از خواب وجود ندارد؛ اما سر باززده و خارج از اختیارم به نوشتن پرداخته ام.

این بیداری نیمه شبان به قیمت دیر برخاستن فرداست و در پس آن درهم آشفتن مراحل دیگر کاری روز؛ اما آیا من چنان درگیر نظم قرارهای کاریم هستم که نتوانم آن را برای دقیقه ای نوشتن، جابه جا کنم؟

این بیم درهم ریختن عادات زندگی نیست که مانعی برسر نوشتن است. آشکارا تمایل به نوشتن را در خود احساس میکنم و با همان وضوح ترس را. این نگرانی اضطراب آفرین، از پیش پوچ دانسته، از کجا نشئت میگیرد. آیا به جز تمایل شدید به بزرگانه نوشتن و در پس آن ترس از آن طور که انتظار می رود، ننوشتن، چیزدیگری، می تواند مولد این بیم باشد؟

آیا بها دادن به شهوتِ بزرگی، همان اندازه که محرک انسان است، درهم پیچاننده و هول و هراس اندازاننده، نیست؟

گاه بزرگان را به دلیل اشتباهاتشان، انکار میکنیم و به دنبال کشف مسیری خاصِ خود، تمام بالا و پایین گذشتمان و آینده مان را برای کشف استعدادها و علایق، می کاویم و گاه چنان از عمق شباهت خویش با برخی از بزرگان به وجد می آییم که می پنداریم خود اوییم در قالبی کوچکتر. در آن لحظه چیزی برای ما لذت بخش تر و امیدوارکننده تر از اندک شباهتمان با آن بزرگ نیست. گاه چنان در تقلید روش بزرگی افراط میکنیم که بیم ناتوانی در همانندسازی، قلم را در دستانمان به لرزه درآورده و اندیشه را در ذهنمان از حرکت باز می ایستاند.

این تناقض دیوانه وار در انکار روش بزرگان و خودشیفتگی ناشی از اندک شباهتها، از کجاست؟

+ نوشته شده در 89/05/28ساعت 17:44 توسط مرتضي غياثي |

تاثیر موسیقی زمانی آشکار میشود که تمام اندیشه ها و برداشتها از جهان واقعی، در اثر خوابی طولانی و دلچسب بعدازظهر تابستانی، پاک شده و همچون طفلی که تمام زندگی گذشته را تجربه کرده اما هیچ تحلیلی از آن در ذهن ندارد، باز متولد شده باشد.

خوابها و رویاهای ممتد اما بی ارتبط با یکدیگر، برداشتهای پیشین از زندگی را از میان برده و نوعی گیجی و شناخت ناپذیری از دنیای واقعی بر جای میگذارد.

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 89/05/05ساعت 17:54 توسط مرتضي غياثي |

مرتضی غیاثی- میراث نو

چند عبارت از جان شیفته، نوشتۀ رومن رولان، ترجمه م.آ.به آذین

آنت شومترین جنگها را شناخت،- جنگ کارگران را نه بر ضد طبیعت یا بر ضد اوضاع- نه بر ضد توانگران، تا نان خود را از چنگشان بیرون کشند،- بلکه جنگ کارگران بر ضد کارگران، تا نان و خردریزه هایی را که از میز توانگران یا دولت، این قارون خسیس، به زیر ریخته میشود از همدیگر بربایند...

ژولین: "... اینان(دانش آموزان) که ما معجونی از کلمات دست و پا شکسته و مفاهیم شکل ناگرفته را به زور به حلقشان ریخته ایم، بسیاریشان بی درنگ خورده ها را بالا میآورند، و همین آن ها را برای باقی زندگیشان از آموختن بیزار میکند.

احمق، وقتی که برایم ثابت کردی که همه مان را فریب داده اند، که میهن مثل دیگر چیزها یک شوخی شوم بیش نیست. که ما را به هیچ و پوچ به کشتن داده اند، می خواهی به چه چیزی من ایمان داشته باشم؟ من دیگر به انقلاب ایمان ندارم به بشریت ایمان ندارم. اگر میهن را هم دیگر نداشته باشم، دستم را کجا می خواهی که بند کنم؟ برایم کار دیگری نمی ماند جز اینکه کله ام را داغان کنم!

+ نوشته شده در 89/04/27ساعت 16:17 توسط مرتضي غياثي |